ماهی عاشق دریا شده بود
ماهی عاشق دریا شده بود.
دریا گفت : می توانی از تنگ دل بکنی ؟ ...
ماهی گفت : دل می کنم به شرطی که تو هم برای همیشه مال من باشی.
دریا قبول کرد و تمام ماهی و پرنده هایی که همراهش بودند به رودها و دریاچه های اطراف فرستاد.
ماهی ی سرخی ماند و دریایی که بیش از حد بزرگ بود.
کمی شنا کرد ... گشت ، ولی کلافه شد.
رو به دریا کرد و گفت : خسته شدم .
من نمی توانم تمام تو را پیدا کنم .
هر چقدر هم مال من باشی ، باز مال من نیستی .
دریا به ماهی گفت : عشق ، مالکیت نیست .
تو اگر عاشق بودی به قدر همان تنگ ، میان سینه ام ، عاشقانه شنا می کردی ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۵ ساعت 3:20 توسط Kind Angel
|
من زن خلق شدم...نه برای در حسرت یک بوسه ماندن...برای خلق بوسه ای از جنس آرامش...من زن نشدم که همخواب آدمهای بیخواب شوم...زن شدم که برای خواب کسی رویا شوم...من زن نشدم که در تنهایی ام حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشم...زن شدم...تا آغوشی در تنهایی عشقم باشم..